به وبلاگ عمومی و ادبی ورزشی خوش آمديد
![]() |
» آخرين ارسالها - - - شعر امروز - - دستگیری خرده فروشان مواد مخدر » موضوعات » نويسندگان - HOSEYN HASANI » لينکستان - http://medjai.anzaliblog.com/ - لبهای سرخ - شاعران انزلی - شیپورچی - آبای انزلی چی - شاعران خلخال - انجمن ادبی تهران - ادبیات در انزلی - انزلی بلاگ - شهر من انزلی - فروشگاه آنلاين - فروش هاست و دامنه » دوستان - meraj marjani - حسن لطفی » ياهو » » جستجو » آماروبلاگ نظرات: 20 نوشته ها: 67 بازديد امروز: 22 بازديد ديروز: 124 کل بازديدها: 31269 |
داستان مستند پست مدرن(پسر گلاب) بحث ها ی مجلس هفتم مستقیما درحا ل پخش از رادیو بود0 یک نماینده ی زن می گفت با پایان حکومت طا لبا ن در افغانستا ن ایر ا ن ،دستورداد0 پنا هند ها ی افغانی به کشورشا ن برگردند0 درمیان آ نها مردانی هستند که بیش از بیست سال در ایران زندگی کرده اندو همسرایر ا نی دا ر ند0 با با ز گشت آ نها همسرانشا ن بی سر پر ست می شو ند 0 این نمایند ه سپس گزار شا تی را ارائه داد مبنی بر اینکه چو ن این مردان اکنو ن به صو رت غیر قا نو نی به اقا مت خو د درایران ادامه می دهند،از این جهت برا ی فرزندانشان مشکلاتی پیش آ مده 0از جمله گرفتن شنا سنا مه ودر سن تحصیلی مدارس از ثبت نا م آنها امتنا ع به عمل می آور ند 0 با خو د م گفتتم طبق قا نو ن ا یران ، زن تحت تکفل و تابع مرداست.این زنان به تبعیت از شوهر ،باید به وطن شوهر شان مهاجرت کنند 0 سعی کردم تصور کنم که زندگی در افغا نستا ن برای یک زن ایرانی قا بل تحمل است یا نه ؟ خیلیهاهم زبا نی را دال بر تقا رب فر هنگی می دا نند و فکر می کنند فر هنگ ایر ا ن و افغا نستا ن به هم نز دیکند 0 دوستم سیما گفت : سا لها پیش داشتم از شلوغتر ین میدان بند ر عبا س عبو ر می کر دم 0 جا یی که کا ر گران افغانی درانتظار کار پر سه می ز نند 0 نا گهان یک افغا نی از پشت به زنی درحال عبور حملـــۀ وحشتنا ک ی کرد 0 حدودبیست تن از مر دم و مغا ز ه دار ها آمد ند تا افغا نی را اززن جدا کنند 0 اما موفق نشدند تا اینکه یک نفر چما ق بزرگی از مغا زه آورد وتوی فرق افغا نی کو بید 0 مرد بیهو ش به زمین افتادوخو ن از سرش جا ری شد 0 من به سیما گفتم: ایرانیها هم ممکن است، اشتبا ها تی داشته با شند اما نظیر چنین عملی بعید است و همین نشان می د هد ، تفاوتهای فر هنگی عمیقی بین دو ملت وجود دارد 0 به همین دلیل بهتر بود ، مردانی که همسران ایرانی دارند را از لیست با زگشت پنا هند گا ن افغانی خط می خو ردند و به آ نها تا بعیت ایرانی می دادند0 به میزی که کنا رش نشسته بودم خیره شدم 0 سیما گفت : به چی فکر می کنی ؟ گفتم : سالها پیش با عنوان معلم به روستا ی ب پ بند رعباس رفتم 0 روستای قشنگی با باغهای وسیع گو جه و با دمجان بود 0 روزهای روستا به خا طر سر سبزی از شهر قشنگ تر است اما شبها چون خیا بانها ی چرا غانی ندارد وحشتناک ودلگیراست 0 هر چند وقت یکبار که گذرم به شهر می افتاد با دیدن چراغ ها ی سوسوزن به شعف می آمدم وبه خودم می گفتم : چرا در کوره دهات عمرت راحرام می کنی 0 آن روستا مدرسه نداشت 0 خانه ای را اجاره و کرایه اش را از بچه ها جمع می کر دیم 0 شاگر دان به جا ی میز و نیمکت روی مو کت می نشستند 0 پدر ها یشا ن نود در صد رعیت بو دند 0می دا نستم لبا س ها ی تن آ نها از عرق جبین گا ر گر خریده شده سعی می کردم طوری درس بدهم که با پاره شدن هر کفش به کلا س با لا تر بر وند 0 معلمی دررویا ی من نبو د ، آرزوها ی بزرگتری داشتم اما بادیدن مردم محرو م آ ن سامان احساس مسئو لیت عجیبی درمن که تشنۀ کمک به محرو مین بودم زنده شد 0 سمت راست خیابان مدرسه وخا نه ها ی رو ستا یی و سمت چپ آن زمین ها ی کشا ورزی بود 0 چون مدرسه کنار خیا با ن بو د مو قع درس دادن از پنجره چشم ا نداز زیبا و وسیع کشاورزی جلو ی چشمانم قرار داشت 0 تا چشم کار می کرد بته ها ی گو جه فرنگی و بادمجا ن به بار نشسته بودند . کمی آنطرف تر ، کنا ر باغ لیمو تر ش زیر سا یۀ یک درخت لیمو ، جوانی با شلو ار کردی و مو های چتری مشکی و صاف نشسته بود . بچه ها قبل از آمدن به کلاس دورش جمع شده بودند وبه صحبت هایش گوش می دادند . به محض اینکه ناصر شا گر د پنجم ابتدا یی پایش را داخل کلاس گذاشت ، پرسیدم : چرا به جای اینکه سر ساعت برای ورزش آ ماده شید ، دور اون جوون جمع شدید ؟ ناصر : خانوم ، اون افغا نی از خا طراتش می گفت : تو جنگها ی افغانستان تموم خو نوا ده اش کشته شدند و دیگه هیچکس نداره . از همه جالب تر اسمشه ! گفتم : اسمش چیه ؟ ناصر : گلاب ! بچه ها یکی پس از دیگری وارد کلاس می شدند . دختر بچه ها بر خلاف دختران شهر که به معلم گل هدیه می کنند ؛بزرگترین حیا طشا ن را به من هدیه می کر دند .دانش آموز دوم ابتدایی من محمد ن مظلوم و درس خوان بو د . هنو زم چهرۀ معصو مش در نظر م مانده . معمو لا اگر شا گرد یتیمی داشتم ،با خودم نگه میداشتم تا از نظر تغذیعه حما یتش کنم. اما در چشما ن محمدجز معصو میت ، غرور هم موج می زد ؛ طوری که آدم به خو دش جر ات نمی داد به او کمک کند. د رحا لتی جلو ی من می نشست که متو جۀ پارگی کفشش نشوم .چو ن کلاس چند پا یه بو د ، دختر عمو ی چهارم ابتدایی اش خدیجه درهمان کلاس بود روزی از خد یجه درس پر سیدم ،طبق معمول نخوانده بود ؛می خواستم از تهدید به عنوان حربهای استفاده کنم تادرسش را بخوند . گفتم: جورابت را در آور تاکف پا تو با خط کش بز نم . خدیجه نا با ورا نه با تبسمی به چشمان من خیره شده بود .محمد فو را جو رابش را از پایش در آورد و گفت : به جای خدیجه مرا بزنید. لبخندیرضایتمندانه برچهره ام نشست چون توا نسته بودم ،حس فداکاری را در آنها رشد بدهم . سه ماه گذشت ؛ اخلاق محمد به طرز غیر منتظره ای صد و هشتاد درجه تغییر کرد، دیگر آن محمد سا کت و مظلو م نبود ؛ شرورو پر خا شگر شده بود با طا لب همکلا سش یک گروه دو نفری تشکیل داده بودند ، سر راه بچه ها کمین می کردند و بچه ها را می زدند . مرتبا خانواده ها برای شکا یت از او به مدرسه می آ مدند و می گفتند : محمد فرزندشان را به زمین کو بیده و کمر بچه ها یشان درد می کند . مدتها او را زیر نظر گرفتم امانتوانستم علت به همریختگی او را کشف کنم . مدرسه مدیر و نا ظم نداشت ؛خودم مدیر آ مو زگار بو دم . روزی وقت بازی بچه ها در حیا ط متوجه شدم ، امید،شاگردکلاس پنجمی،با ریشخند رو به محمد فریا د زد : آاااااای پسر گلاب . حالتی داشت که انگار می خواست در حضو ر من چیزی را با عنوان تمسخر به تما شا بگذارد . محمد صو رتش برافروخته شد ؛ سنگی گرفت با عصبا نیت به طر فش پر تا ب کرد .امید را به دفتر بردم و پرسیدم : پسرگلاب یعنی ؟ امید : مادرش با گلاب افغانی ازدواج کرده ! پرسیدم : در محلۀ شما وقتی پدری فو ت می کنه به مادرش حقوق بازنشستگی می د ند تا بچه هاش رو تا مین کنه ؟ امید: نه گفتم : ما در محمد با ید چطور با چند بچه به زندگی ادامه می داد ؟ امید : پدرش که تصادف کرده بود ،یه گونی پول دیه گرفتند . گفتم : برو دختر رئیس شو را سکینه ،رفیقش زهرا ومحمد رابه دفتر بیار .از سکینه پرسیدم ، مادر محمد چقدر دیه گرفت ؟ قبل از اینکه او فر صت کند چیزی بگو ید ، رفیقش زهرا یک قدم جلو ترایستاد و گفت : دیه رو عمو ها ی محمد ازش گرفتند و برای زن و بچۀ خودشون خر ج کردند . سکینه : با با ی من کیسۀ پول را تو خو نۀ محمد گذاشت ، نمی دو نم بعدکی گرفت . محمد چیزی نمی گفت فقط سمت راست لب پایینی اش را می جویید وبا چهرۀعرق کرده وسرخ به آنها نگاه می کرد .
لیلا
درروستای ب- پ بندرعباس ، معلم شبانۀ دختران بو دم . دخترا نی که از سپیده تا شامگا ه در زمین اربابها گارگری می کر دند .بعد از صرف شام با تن ها ی خسته ، سر گلا س من حا ضر می شدند . کلاس درس بهشت آنها بود .دوستی عاشقانۀ شان با معلم هم نما یشگر صفات یک روستایی وهم پناهی برای تنها یی و بی کسی شان بو د .
شنیده بودم ، زمان معلم گذشته دور فانوس نفتی حسینیه که برق نداشت ؛همه هنگام درس دو ساعتۀ کلاس، دسته جمعی تخمۀ آفتابگردان می شکستند وپوستش را دور فانوس روی زمین می ریختند .ولی من این اجازه را به آنها نمی دادم. به جای صندلی درمنزل استجاری روی موکت می نشستند . منیژه که تا حدی رفتا ر ها یش نا هنجار بود ، چند دقیقه ای طول نمی کشید از فر ط خستگی دراز می کشید و خوابش می برد . گاهی هم صدای خرو پف منیژ ه به هوا می رفت ؛ وقتی کلاس
تمام می شد دخترها بیدارش می کر دند و با خود مبر دند . همانطور هر روز می آ مد و......
لیلا - ن -نام یکی دیگر از شاگر دان شبانه ام بود . اودختی پاک وصمیمی اما فقر از ظا هرش می با رید . پرسیدم : لیلا، رژیم سابق گفت اربا ب رعیتی را با اصلاحا ت ارضی از بین برددم ، رژیم اسلامی هم که می گو ید زمین مال خداست .پس چطور در روستای شما ، پدرو مادرتان همه رعیتندو اربابها در شهر زندگی می کنند .
گفت : اربابا به خاطر زمین ارباب ما نیستند ،بلکه به واسطۀ پمب آبیاری که دو ملیونه وما روستاییانمی تو نیم بخریم ؛ زمینه رو در اختیار گرفتند. آن سالها دوملیون بیش از قیمت یک خانه بود وزمین بندر عباس که منطقۀ گرمسیر بود، بدون آب لم یزرع بو د . گفتم : روزانه چقدر به شما می دهند که از سحر تا اذان مغرب با کمر خمیده گو جه و با دمجان می چینید . لیلا : پدرم آنقدر محتاجه که قبل از شروع کشا ورز ی از ارباب دو هزار تومان مساعده گرفته تا به محض اینکه کشاورزی شرو ع شد من در زمین ارباب شروع به کار کنم .می بینی که بابا بچگی منو مدرسه نفرستاده ؛ حالا مجبورم شبانه درس بخوانم . بعد از میزان حقوق روز مزدی اش گفت . فوق استثمار و با ور نکر دنی بود . پرسیدم : لیلا جان ، دوستان تو همه کار می کنند ولی شیک وپیکند مگر شغل پدر تو چه فرقی باپدر آنها می کند. ؟ لیلا : پدرم تریا کیه .شغل پیش پا افتا ده ای داره ؛ چوبا رو جمع آ وری می کنه ، زمین و چاله می کنه تا چوبا رو تبد یل به زغا ل بکنه . ما هفت بچه بودیم ،تو گرما ی بندر حتی از یه پنکه محروم بودیم . به همین دلیل بابام ازشاخه ها ی خشک درخت خرما ، تختی تو حیاط زده بو د که ماکه روش می خوا بید یم . زنی به اسم عزت از راه اومد که بیش از ده سال از مادرم بزرگتر بود .اون همسر پدرم شد درحالی که پدرم شوهر سومش بود عزت از هر شوهر چند بچه داشت ؛ از پدرم هم چندین بچه آ ورد . حا لا اون با بچه ها یش روی تخت حیاط می خوا بند و ما با مادرمون در گرمای تنها اطاقمان تا صبح پرپر می زنیم .
گفتم : لیلا جان ،مادرشما هم بی تقصیر نیست ، چطور پدرت به نا ن شبش محتاج است ورفته زن گرفته ولی او ساکت نشسته .
لیلا: نه ، مادرم ساکت نموند با هفت بچه خونۀ پدرم و ترک کرد، به روستای مادرش رفت وما هها مو ند.فکرش وبکن ما با مادرمون هشت نفر می شدیم . بابابزرگم تا کی می تونست خرج ما رو بکشه؛ ناچا ر پیش پدرمون برگشتیم .
گفتم : بچه ها نقطه ضعف همیشگی مادرها !
یادم آمد وقتی برای ثبت نام به منزلشان رفته بودم ، درحالی که مادر معصومش ساکت دراطاق نشسته بود ؛ عزت با زبان چرب ونرم در ایوان با من حرف می زد و به او اشا ره می کرد که : دیوانه است .
مادرلیلا هم شا گرد کلاس اول شبانه ام بو د .دیدم بر عکس کا ملا زن عاقلی است .بندۀ خدا آنقدر در منز ل کشاورزی کار می کرد که همیشه بدنش بوی عرق می داد وونمی شد به او نزدیک شوی . هنگام درس دادن در چشمانش که خیره می شدم ، بغضم می گرفت ؛ مثل این بود که همراه این زن می سوختم .
محمد-ن- هر وقت از کنا ر خانۀ محمد- ن- رد می شدم ، گلاب یکی از بچه ها ی مادر محمد را بغل داشت و آ رام می کرد . آخرین بار دیدم درحالی که بچۀ بغلی دستش است ، محمد از کنارش فرار کرد . مادرش از دور با فر یا دو نفرین دنبالش می دوید . گلاب فوری محمد را بغل گرفت ؛ جلوی مادرش ماند تااو را کتک نزند .
وضع لباس پوشیدن محمد روز به روز بهتر می شد . از آن روز به بعد ذهنیت منفی خودم را ، نسبت به مردان افغانی
تعدیل دادم .
تصادف فجییعی در جادۀ روستایی ب-پ- به وقوع پیوست .سه زن دراین تصا دف جان دادند . 1- تنها دختر تحصیل کردۀ آن روستازینب که دانشسرای عالی راه پیدا کرده بود .
2- زنی که فرزندان زیادی بز رگ کر ده و حالا اسیردودختر معلول در منزل بود واخیر"ا شوهرش هم برای تکمیل کردن خوشبختی او در سن 55سالگی بادختر هیجده ساله ای کرده بود .
3-سومین زن عزت بود که در جا جان نداد. لیلا دختر خوا ند ه اش با دو دستش سرش را روی دامنش نگه داشته بود وگریه می کرد. عزت: لیلا جان ومن نمی خواستم زندگی شما را خراب کنم . شوهر سابقم رعیت بود ، بعداز مرگش حقوقی نداشتم. عروسم که مهریه اش رو بیرون کردن من از منزل پسرم قرار داد .
به مادرت بگو جان تو جان بچه های من --------------
روز سوم عزاداری من در کنا ر لیلا بودم . او دستهایش را روی شانۀ برادر خوا نده اش علی که شاگرد پنجم ابتدایی من بود گذاشته بود و سر علی را روی سینه اش می فشرد . حیدر پدرش با قیا فۀ از خود راضی می گفت : من باید یه زن دیگه بگیرم. این طوری روزگارم نمی گذره . آنطرفتر دختر خواهر حیدر (پیکر ) ایستاده بود ، وقتی تعجب را در نگاهم دید، گفت : عزت زرنگ بود ؛ دستفروشی می کرد . زن اولش زیادبه درد نمی خوره 0 علی فرزند عزت سرش را از دستان خواهر خوا نده بیرون کشید 0 باپرخاش به دختر عمه اش گفت : آره ، مادر لیلا اینقدر به درد می خوره که به کمک پدرم ،خرجی بخور نمیر ما دوازده بچه رو بده؛ یه زن دیگه مثل مادر م لازمه که پول تریاکه دایی شما رو با دست فروشی به دست بیاره 0 پسران شوهر اول و دوم عزت هم سیاهپوش آنطرف من ایستاده بودند 0 یکی از آ نها سرباز و همسن لیلا بود 0 باشنیدن حرف علی لبخندی زد ، به لیلا نگا ه کرد بعد لیلا هم آ هی کشید وسرش را برای ابرازتاسف تکان داد0 نویسنده طاهرۀ مرادی( شهرزاد شبرو)سال 6^ ¤ نوشته شده توسط shabro در يكشنبه 20 خرداد 1386 ساعت 02:33 |
![]() |
Powered ByAnzali Blog