آفلاين


خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
آلبوم عکس
تماس با من
درباره من
دوستان
اضافه به علاقه مندی ها
صفحه خانگی شود


» آخرين ارسالها
- ملوان-داماش
- آنجلینا جولی در افغانستان
-
-
- شعر امروز

» موضوعات

» نويسندگان
- HOSEYN HASANI

» لينکستان
- http://medjai.anzaliblog.com/
- لبهای سرخ
- شاعران انزلی
- شیپورچی
- آبای انزلی چی
- شاعران خلخال
- انجمن ادبی تهران
- ادبیات در انزلی
- انزلی بلاگ
- شهر من انزلی
- فروشگاه آنلاين
- فروش هاست و دامنه

» دوستان
- meraj marjani
- حسن لطفی

» ياهو
second_m_star

» خبرنامه
برای عضويت در خبرنامه لطفا" ايميل خود را وارد کنيد:


» جستجو



» آماروبلاگ
نظرات: 19
نوشته ها: 60
بازديد امروز: 66
بازديد ديروز: 43
کل بازديدها: 41893


به وبلاگ عمومی و ادبی ورزشی خوش آمديد


داستان با موضوع اعتیاد

پدر کشی(داستان )

به جرم اعتیاد زندانی شدم .زندانی جدیدی وارد سلول شد،جوان بود. هاهای گریه می کرد.

پرسیدم:برای چی گریه می کنی.

چمباتمه زد و سر را میان دستان گرفت و گفت:از حالم نپرسید.بیچاره کردم ،بیچاره،هم خودمو هم خونواده رو.

گفتم:آخه چطوری.

گفت:پدرمو تنها نون آور خونوادمو کشتم.

کلیک روی ادمۀ مطلب فراموش نشود


پدر کشی(داستان )

به جرم اعتیاد زندانی شدم .زندانی جدیدی وارد سلول شد،جوان بود. هاهای گریه می کرد.

پرسیدم:برای چی گریه می کنی.

چمباتمه زد و سر را میان دستان گرفت و گفت:از حالم نپرسید.بیچاره کردم ،بیچاره،هم خودمو هم خونواده رو.

گفتم:آخه چطوری.

گفت:پدرمو تنها نون آور خونوادمو کشتم.

پرسیدم:حالا چون فکر می کنی اعدام می شی گریه می کنی.

گفت:نه اگه اعدامم نشم خودم خودکشی می کنم.فقط دلم نمی خواد وقتی پدرمو تو خاک می ذارن اینجا باشم.می خوام باهاش

خداحافظی کنم.

گفتم:تو که دوسِش داشتی چرا کُشتیش؟

همۀ بچه های سلول غرق سکوت بودند. از او خواستند.روی تخت دراز بکشد و یکی ازبچه ها لیوان آبی بدست اودادوگفت:

بی خیال داداش دراز بکش، در حال استراحت صحبت کن.

بچه ها دور تختش حلقه زدند ونشستند جوان ادامه داد:اسمم امیره نه خودم درآمدی داشتم نه بابا پول تزریقمو می داد،ناچار یکی از بچه ها رو می آوردم تو اتاقم که شبیه دخمۀ تنگ و درازگوشۀ خونَمونه.با من تزریق می کرد. مکان از من ،مواد از اون.همیشه رختخواب باز بود.شب و روز خوابو نعشگی.مادر خواهرم جرات حرف زدن نداشتن.اما هر وقت پدرم می دید الم شنگه ای به پا بود گاهی هادی چند روز قالم می ذاشت. شیشه پنجره ها رو می شکستم که خونواده مجبور شَن برای موادم پول بدَن.پدرم آدم شریف و پاکیه اما فکر کنم از نظر هوشی جزء آدمای مرزی باشه.چون یه حالته تنبلی غیر طبیعی داره.همین قد کار می کنه که ما غذایی داشته باشیم بخوریم.تو فکر لباس آبرومند واسه هیچکدوممون نبود.یه روز کار می کرد سه روز کار نمی کرد.در عوض پولو تدریجی خرج می کرد و خساست می کرد. من و خواهر بزرگم هر دو اینقد وضع لباسمون بد بود که ترک تحصیل کردیم می گن اوایل انقلاب معلّما به شاگردای فقیر بیشتر احترام می ذاشتن اما حالا اگه لباس دُرُس حسابی نپوشی نه بچه ها آدم حسابِت می کنن نه خیلی از معلما.نوبتِ دو تا خواهر کوچیکام شد انگار نسل دیگه ای بودن نسلی که پدر و مادر و شوهرحریفشون نیست .خواهر دومم وقتی از بابا کتک خورد از خونه فرارکردچند روزی خونۀ دوستِش پناه بردو بعد به دادگاه شکایت کرد و از پدرم تعهد گرفت که دیگه حق ضرب و شتم تو خونه رو نداره. از اون به بعد بابا حواسشو بیشتر جمع کرد.من تنها پسر خونواده بودم از وقتی زوری پیدا کردم دیگه نذاشتم مادرم کتک بخوره.جلوی پدرمو می گرفتم مادرم از اون موقع در امان بود اما من همیشه چون باید جلوی پدرم می موندم به اعصابم فشار می اومد .دوم راهنمایی بودم یه روز دستِ پدرمو گرفتم مادرمو نزنه چکش به طرفم پرت کرد که نیم ضربی هم به سرم خورد اونقد دردم گرفت که عصبی باگریه از خونه بیرون رفتم و چون دنبال یه جای ساکت می گشتم، رفتم طرفِ چمن زاری که اطراف خونمون بود.لاتای بزرگ محله حلقه زده بودند، وسط چمن زار نشسته بودند و دور از چشم مامورا عرق می خوردند با دیدن قیافۀ گریون من فکر کردند با دَس انداختن یه بچه می تونن شنگولیشونو بیشتر کنن. داوود چانه گفت:امیر جون غصه نخور بیا یه اِستِک طلایی بزن شاد شی.منم خوردمو از اون حالتِ افسردگی در اومدم و این شروع پناه بردن من بود، به چیزایی که نباید بهشون پناه می بردم.با ترک تحصیل دیگه به آیندَمم دیگه خوشبین نبودم اما همیشه واسۀ خواهرام دعا می کردم. از خدا می خواستم اونا رو خوشبخت کنه تا اونام برای خودشون کسی بشن.

شاهین پرسید:پدرت چه کارۀ.

امیر: تو بازار نجاری داره.

حسین: نجاری؟وضع نجارا که خوبه.

امیر:آخه اون سواد نداره مثلا برای تقسیم مترو تا می کنه. محکم کاره با نجارای امروزی که د کور سازن نمی تونه رقابت کنه.با وجود این بیشتر کارایی که بهش پیشنهاد می کنن بخاطر تنبلیش قبول نمی کنه.می گه:اینا آشغاله کارَن.بعضی وقتا ظهر

می خوابه غروبم بیدار نمی شه.صبح هم می خواد بره سر کار مثل دخترا یک ساعت خودشو لَته می زنه.

شاهین:آره این مدل مریضیا رو تو جامعه نمی شناسن مردم اونارو به چشم آدمای سالم نگاه می کنن ولی به نظر من بهزیستی باید اونا رو شناسایی کنه از خونواده هاشون حمایت کنه.

امیر:ای بابا بهزیستی بیشتر از خونواده های بی سرپرست حمایت می کنه و بعضی موقع هم بد سرپرستا رو مثلا پدر معتادی که خونواده به زندان بندازن نه تو خونه باشه و بکشه.حتی تو آشناهای خودمون داشتیم زنه شوهرشو برای اینکه درمون بشه به مامورا معرفی کرد، مردِ به محض اینکه از زندان اومد بیرون با هزار تا تهمت زَنه رو طلاق داد.

علی:آخه چرا طلاق.

امیر:وقتی خونواده معرفی می کنن دیگه نباید شلاق بخوره ولی نمی دونم تو خونه چی پیدا کردن شلاقم خوردو کینه گرفت. بگذریم ،پدرم حتی برخوردش با بچه ها غیر طبیعی بود حتی یه بار خواهرامو ناز نداد ولی من که تک پسر بودم زمان بچگی گاهی ناز می داد.

علی: تنها پسری؟تو هم که با هروئین داری اسمشو زیر خاک می بری.

امیر:حتی عموی منم پسر نداره با مرگ من فامیلی ما از روی زمین محو می شه.خواهر کوچیکم سراسری می خونه کلاس تئاتر هم می رفت، اونجا با پسری آشنا می شه اسم پسره نریمانه.منم که با هروئین دیگه حالشو نداشتم جلوشو بگیرم.فقط گاهی واسه اینکه وادارش کنم پول تو جیبی شو بده من تهدیدش می کردم به بابا می گم اون بیچاره هم از ترس پول کرایه ماشینشو که باید باهاش رشت دانشگاه می رفت می داد به من.مادرمم از رابطۀ اونا خبر داشت.اما چیزی نمی گفت. به مادرم گفتم چه جوری بی خیال موندی، این شهر کوچیکه زود شناخته شده می شه. اگه پسره باهاش ازدواج نکنه کسی اونو نمی گیره.مادرم گفت:آخه اون با پسرلی دیگه فرق می کنه که دختر مردمو می برن گوشۀ خونه.اونا تو خیابونو پارک علنا فقط صحبت می کنن وهمیشه تهمینه خواهرت میاد صحبتا رو برام تعریف می کنه.بیشتر راجع به کتابهایی که خارج از درس می خونن با هم بحث می کنن.منظورش این بود که صحبتاشون حرفای مبتذل نیست.فقط ادیبانه است.می خواست بگه که بین این دو نفر رابطۀ سالم برقرار شده.طولی نکشید پسره دانشگاه قبول می شه باید برای ادامه تحصیل راه دور می رفت.اما نمی تونست از تهمینه جدا بشه به جون پدرش اوفتاد باید اونو برام نامزد یا عقد کنید وگرنه دانشگاه نمی رم.پدرشم با اینکه شغل و درآمد بالایی داشت ولی سخت گیر و سنتی بود که مانع ازدواج خواهرش با کسی که دوستش داشت شده بود.پدرش تهمینۀ مارو دیده بود بخاطر زیبایی اونو قبول کرده بود اما بازم روز قبل از خواستگاری اومد تحقیقات محلی.تو همسایگی ما هم خونواده های مرفه زندگی می کردن که یه کامیون جهاز برای دختراشون تو پشت بوم ذخیره کرده بودن اما چون دختراشون اززیبایی بهرۀ زیادی نبرده بودن از خواستگار خبری نبود و همیشه با حسرت می گفتن فلانی با اینکه بدبخته هر سه تا دختراش تا از پوست تخم مرغ در اومدن شوهر کردند با چنین محله ای می تونید پیش بینی کنید که نتیجۀ تحقیقات چی می شه.

حسین:پشت سر خواهرت چیزی به خواستگارا گفتن.

امیر:نه تو این مورد خواص مدرکی نداشتن اما گفتن:برادرش تزریقی وپدرش دیوونه ودادو فریادیه.پدر نریمانم پاشو تو یه کفش کرد که من نمی خوام نوه ام تو چنین خونواده ای بزرگ بشه.لعنتی انگار خواهرم می خواست بچه شو بعد از ازرواج تو خونۀ ما بزرگ کنه .نریمان از غصه درس و رها کرد اما پدرش برای اینکه بتونه اونو از تهمینه دور کنه،برای سربازی معرفی کرد. باور کردنی نبود مرد دیوونه خونه زندگی شو فروخت که پسرشو از این شهر دور کنه،درست مثل اینکه ما طاعون داشتیم.اون موقع هم ما اینقد بد بخت بودیم حتی یه تلفنم نداشتیم نریمان بتونه با تهمینه تماس داشته باشه.دستای تهمینه لرزش گرفت و افسرده شد ونریمانم تو آخرین خداحافظی خونۀ ما مثل ابر بهار گریه می کرد،می گفت:پدرم ایقدر خشنه که حتی برای مادرمم توی خونه اعصاب نمونده چه برسه به ما، منم که دستام خالیه و بیکارم تموم اُمیدم به این بود که پدرم از من حمایت کنه شاید بتونم تهمینه رو خوشبخت کنم. تهمینه از اُتاق بیرون نیومد تا برای آخرین بار نریمانو ببینه. فقط تو اُتاقش رو تخت

نشسته بود و گریه می کرد .مادرم بخاطر دکتر اعصاب تهمینه از پدرم پول می خواست ،پدرمم که پول به جونش بسته بود اینقدر مادرمو پیچونده بود که مادرم از دهنش پرید، چه داستانی بسر تهمینه اومده.اینجا بود، پدرم فهمید که من با سرنوشت تهمینه بازی کردم .فهمیدن پدر همونو بهانه ای برای فریاد و جنگ همون.مدتها بود پدر اعتیاد منو پیرهن عثمان کرده بودوبرای تنبلی بیشتر خودش توجیهی پیدا کرده بود.هر وقت می خواست صدای مادرمو خفه کنه که ازش خرجی نخواد می گفت:کار نمی کنم، چرا من کار کنم یه هروئینی بخوره.

دیگر صدای امیر گرفته بود انگار این صدا از ته چاه در می آمد هم سلولی ها مرتب برایش آب می آوردند.

شاهین پرتغال پوست کند و جلویش گذاشت و گفت:بخور گلوت خشک نشه .

بعد از خوردن امیر ادامه داد: از شانس من همون لحظه هادی که با من تزریق می کرد، در خونه رو زد تا پدرم درو باز کرد.من اومدم حیاط که تو این موقعیت دَس به سرش کنم. پدر درو روش بست قمه ای که تو انبار داشت بیرون آوردفریاد زد تو چی از جون من می خوای وقمه رو طرفم پرت کرد،جاخالی دادم.فکر کردم بی هدف پرت می کنه، ولی قمه تو آهن دروازه نشست.یعنی با تموم قدرت پرت شده بود.فریاد زدم باعث بد بختی منم تویی.به من حمله کرد داشت خَفَه ام می کردهولِش دادم ،سرش خورد به تیزی چاهی که گوشۀ حیاط خونۀ ما بود.خون همه جارو گرفت.وقتی جون دادن و تن بی جونه پدرمو دیدم فهمیدم تو این دنیا اون عزیز ترین کس من بود.

علی:البته پدر عزیزه اما چطوری عزیز ترین کسِت.خواهرت، که تورو درک کردو هیچ وقت به روت نیاورد چی.

امیر:آخه می دونید آدم وقتی می بینه که بعضی آدما چقدر کثیفن، تازه قدر پدرپاکِشو می گیره. مثلا همون داوود چانه

که اولین آب شنگولی یا سیبی رو که آدمو از بهشت بیرون کرد به من داد. من از همون موقع شروع به کارها یی کردم که پدرم سابقشو نداشت و باعث شد پدرم از وجود من خجالت بکشه.یه روز تو کوچۀ خلوت دیدم داوود اینا، بزور داشتن به شوخی شلوار یه پیرمرد بد بخت و بی کس وکاروپایین می آوردن، منم خودمو می خوردم اما تنها بودم ،حریف چند نفر نمی شدم یه دختره پنجره رو باز می کنه و فریاد می زنه که نکنید کثافتای آشغالا.داوود چانه و دارو دستَش طرف دختره بر می گردن و

می گن: برو تو وگرنه میام می خورمت. دختره پنجره رو می بنده.واقعا کتک پدر پاکم بهشت و آب شنگولی داوود چانه، سیبی نبود که منو از بهشت بیرون کرد؟کاش عقلم می رسید روزایی که پدرم تنبلی می کرد، خودم می رفتم مغازه، جاش کار

می کردم. شاید تا حالا اوستا شده بودم. پدرم می تونست به من افتخار کنه.پدر همیشه گریه می کردو می گفت: چطور جلوی مردم سر بلند کنم. احساس می کنم با نگاهشون به من می گن حتی لیاقت بزرگ کردن یه پسرم نداره.

 

نویسنده: طاهرۀ مرادی متخلص به شبرو

اسفند 85


¤ نوشته شده توسط shabro در چهارشنبه 8 فروردين 1386 ساعت 11:35
¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان | ارسال نظر - نظرات (0)


« صفحه قبل :: صفحه بعد »

Powered ByAnzali Blog